معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154391
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 866
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
پنهان نشو در غصه‌ها، دیگر تو پیدا نیستی
در التهاب بغض ها، از غم مجزّا نیستی
در این حوالی عاشقی، از عشق تو مجنون نشد
با غصه ها سر کُن دلم!، دیگر تو تنها نیستی

فصل بهاران آمده، در باغ سبز زندگی
اما میان غنچه‌ها، دیگر شکوفا نیستی
در ازدحام قلب‌ها، چشمی به دنبال تو نیست
از یادها رفتی دلم!، محو تماشا نیستی

گُل می کند در چشم ها، دنیای بی‌معشوقه ها
در این شکوه نیمه جان، دیگر تو زیبا نیستی
مخروبه‌های عاشقی، آغشته‌‌‌ی تزویرهاست
آزاد از این ویرانه شو، دیگر تو شیدا نیستی

... اسماعیل رضوانی خو ...

my telegram: saviors

my instagram: s.rezvanikhoo
1397/10/12 10:58
به اوج غم رسیده، صدای خیس بارون

نشسته یک غریبه، کنار بید مجنون

گم میشه بی اراده، به انتهای کوچه

نگاه عابری که، رد میشه از خیابون

 

خرابه های قصری، پُر از خیالِ واهی

شکوه یک سپیده، شکسته در سیاهی

مسافری که عزمش، نگاه عاشقی بود

به انتها رسیده، در ابتدای راهی

 

من آن غریبه ای که، از همه دل بریده

همان مسافری که، به انتها رسیده

قصر من آن قفس بود، کنار خاطراتت

تو آن پرنده ای که، شب از قفس پریده

 

شکسته توی سینه، دلی که عاشقت شد

لبی که با تو خندید، به غم رسید وُ پژمرد

عشق من و توئی که، خیالِ عاشقی بود

در التهاب یه بغض، پشت سکوت شب مُرد

آمدی اما برای با تو بودن دیر شد

آن جوان عاشق و دیوانه دیگر پیر شد


دیر کردی آنقَدَر با غصه تنها مانده ام

تا نگاهم در دل تاریک شب تسخیر شد


غم تمام لحظه هایم را به چالش می کشید

روح عشقم در میان غصه ها زنجیر شد


گرچه فریادم درون سینه جا می شد ولی!

بغض های عاشقانه، ناله ای شبگیر شد


آمدی معنی کنی این عشق را اما چه حیف!

شعرهایم در نبودن های تو تفسیر شد


خاطراتت روی زخم کهنه ام را باز کرد

رنج های بردنت از یاد، بی تاثیر شد

.....

اسماعیل رضوانی خو

خونه مملو از سکوته، کوچه از همهمه خالی
ذهن جاده رو گرفته یه هیاهوی خیالی
توی رویای خیابون رد عابری به جا بود
یه مسافر قدیمی رد شده از این حوالی

دل دیوونه هنوزم فکر خاطرات دوره
توی فکر یه مسافر که پر از حس غروره
راه میوفتم توی جاده، با یه دنیا بی قراری
توی راه بی عبوری، که پُر از عطر حضوره

توی رویایی که شاید، می نشینی تو کنارم
پَر میشه هوای قلبم، از نگاه بی قرارم
وقتی که خاطره هامون، تو غبار جاده گم شد
رد میشه خیال چشمات، روی نبضِ انتظارم

شب گذشته بی هیاهو، داره می‌رسه سپیده
مِه سنگین و عظیمی، توی جاده قد کشیده
با یه نجوا، مات و مبهم، تا تهِ جاده دویدم
کسی از کوچه گذر کرد؟کسی از سفر رسیده!؟ 

اسماعیل رضوانی خو

مثل غنچه ای که وا شد

توی ترس خار و خاشاک

مثل شعله های آتش

روی سطح خیس و نمناک


پر از آرزوی واهی

توی شیرینیه رویا

پر از اشتیاق مجنون

برای دیدن لیلا


خالی از ماتم و غصه

توی دنیای توهّم

پَر می گیری و می شینی

توی آسمون هفتم


عاشق رفتن و رستن

فارغ از تموم دنیا

خالی از حس شکستی

مثل عاشقای رسوا


خسته از بود و نبودی

وقتی می رسی به پایان

پشت پنجره می شینی

غافل از شکوه باران


... اسماعیل رضوانی خو... 

دیگر حواسش نیست من محتاج دیدارم

یا هر شب از آشفتگی تا صبح بیدارم

دیگر حواسش نیست من غم می خورم یا نه

با لحظه های بی کسی در حال پیکارم

دیگر حواسش نیست یادش می کنم یا نه

با کی!  کجا!  تا کی!  قرار دیگری دارم

دیگر حواسش نیست عاشق تر شدم از قبل! 

یا از نفس افتاده دل، پژمرده رخسارم 

حالا که دنیایم به رویایم نمی خندد

حس می کنم از زندگی هم سخت بیزارم

بی او تمام لحظه هایم غرق ماتم شد

با یک سکوتِ دائمی در حال تکرارم

حالا صدایم هم غریبی می کند با من

من با خودم هم فرق کرده طرز رفتارم

فریادی از پشت سکوتم می دمد هر دم

گویا هنوز از عشقِ او بسیار سرشارم

جا نماز و مهر و تسبیح، رو گلای سرخ قالی

اون دعاهای پر از اشک، در نجابت لیالی

مادر و مادر بزرگم، اون روزا چه شوقی داشتن

دلامون پر از شعَف بود، حتی با دستای خالی

لب پنجره همیشه، حُسن یوسف توی گلدون

روبه روی آینه هامون، دو تا شمع و دو تا شمعدون

چای تازه دم تو قوری، رو بخاری زغالی

بوی خاک نم گرفته، توی بغض خیس بارون

پدرم رسیده از راه، کف دستاش پینه بسته

اما لبخند ملیحش، غم دستاشو شکسته

آخ که چه لذتی داره، توی آغوشش بشینم

می میرم اگه ببینم، توی چشماش غم نشسته

چه روزای خوبی داشتیم، توی ذهن سرد تقدیر

چه شکوه بی مثالی، دل ما رو کرده تسخیر

زندگی گذشت و رد شد اما دنیامون هنوز هست

همه ی خاطره هامون، حک شده تو قاب تصویر

حالا من موندم و یک عکس، با یه دنیای خیالی

بوی خوشه های گندم، یه غروب و عطر شالی

می دونم دو روز دیگه، اینا رو ازم می گیرن

یادبودمو می ذارن، تو گذر، همین حوالی

... اسماعیل رضوانی خو ...



نوازش کن مرا، در این سکوتِ سرد و تکراری

جدا کن پیکرم از این همه کابوس ِ هوشیاری

بیا آرام امشب هم، کنارم باش در خوابم

که من هرگز نمی بینم، تو را در اوج بیداری

نوازش کن مرا، ای سایه ی گسترده بر رویا

مرا با خود ببر امشب، ببر آن سو تر از دریا

جدا کن شور عشقم، از دل مغرور محبوبم

نخواهم لحظه ای دیگر، بمانم در دلش پیدا

نوازش کن مرا، ای ابر بغض آلود و بارانی

به پا کن در وجود خسته ام، افکار طوفانی

به سیمایم عطا کن قطره های سرد باران را

که روحم رفته از دستم در این عصیان پنهانی

نوازش کن مرا، ای لحظه های مرده و نمناک

بپوشان چهره ام در زیر آوار سیاه خاک

به یاد روزهای ساده و زیبای پاییزی

دلم را غرق شادی کن در آغاز شبی غمناک

.........

... اسماعیل رضوانی خو ...

من بار ِ دیگر عشق می خواهم ولی بی تو

اما برای رفتن از تو، هیچ راهی نیست

هر جا که باشم بهتر از دل بر تو دادن بود

در عشقمان حتی نشان از قرص ماهی نیست

من عاشقم اما،  ... تو عشقم را نمی فهمی

فرجام این دلدادگی، جز بی پناهی نیست

روزی به دور شمع عشقت سوختم، حالا

یادی از آن پروانه را هم گاه گاهی نیست

گاهی دلم می گیرد از این دل شکستن ها

بر من خدای عشق را گاهی نگاهی نیست

شاید ندانسته دلم را زود رنجاندی

دلداده را فرصت برای اشتباهی نیست

من تکیه بر قلبی زدم، امروز فهمیدم

من را بجز غم های قلبم تکیه گاهی نیست

آبی ترین دل های ما از عشق لبریزند

در قلب ما رنگی بجز رنگ سیاهی نیست

ای کاش هرگز عشق در دل ها نمی گنجید

من عشق ورزیدم ولی دل را گناهی نیست

امشب دلم مهتاب می خواهد ولی افسوس

در آسمانم بی تو دیگر هیچ ماهی نیست

از تو به جز زخمی به دل چیزی نمی ماند

دل را توان حسرت و فریاد و آهی نیست

من سال ها با عشق سر کردم و با رویا

این بود تقدیرم ولی من را گناهی نیست

..... اسماعیل رضوانی خو .....



  وقتی هلال ماهِ شب تار می‌شکست

  بانگ جَرَس در تب افطار می‌شکست

  هر کودکی به سایه ی مادر نشسته بود

  در ازدهام و هجمه ی اشرار می‌شکست

  دیوارها و دست به دامان آسمان

  پا می شد از خاک و دگربار می‌شکست

  دلخور شد و خاطره ها را به باد داد

  گمگشته‌ای به خاطر آزار می‌شکست

  در دست شب مادرِ غم دیده از نبرد

  بی پیکر و بی قدرت پیکار می‌شکست

  دایره ای به دَورِ کسی صف کشیده بود

  وقتی شکوه نقطه ی پرگار می‌شکست

  ... اسماعیل رضوانی خو ...

گاهی وقتا قلب گل ها، توی سینه شون می میره

واسه پرپر شدناشون، صدتا لاجَرَم میارن


آدما هم گاهی وقتا توی زندگی، تو بازی

حتی گاهی توی شادی واسه خنده، کم میارن

 

خیلی راهه تا سپیده، دلا می‌گیرن از این شب

حتی شاعرانِ عاشق، توی شعرا غم میارن

 

اونا که یه روزی آسون، راه غصه ها رو بستن

حالا واسه ی رسیدن، صدتا پیچ و خم میارن

 

یاد اون روزا که چشمات، حرف قلبمو می فهمید

نه مثِ حالا که غم ها!، ما رو یاد هم میارن

 

تو از اون روزی که رفتی، دل به عشقی تازه بستی

نه! ندیدی چه بلایی خاطرات سرَم میارن

... اسماعیل رضوانی خو ...

ترانه ای سروده ام که دل به غم نمی دهد

به رسم شادِ عاشقی، زیاد و کم نمی‌شود

پر از ستایش کسی، که شب به او نمی‌دمد

هوای غم نمی‌کند، اسیر نم نمی‌شود

 

در این هوا که قلب من، تو را بهانه می‌کند

شکوه و شور و روشنی، مرا نشانه می‌کند

به لطف حس پاک ما، تمام راه را دلم

پر از شکوفه می کند، پر از ترانه می‌کند

 

اگر چه در مصاف غم، سد عظیم و محکمی

برای زخم عاشقان، اگر چه مثل مرهمی

اگر چه صاف و ساده ای، نماد صبح روشنی

ولی برای قلب من، همیشه گنگ و مبهمی

 

شروع می شود دلم، دوباره با خیال تو

"وضو"ی تازه می کنم، ز چشمه ی زلال تو

تو قبله ی نماز هر مسافر شکسته ای

سجود می‌کنم شبی، به قلب بی مثال تو

..... اسماعیل رضوانی خو .....


همه ی حرفای قلبم، تو سکوت ساده ای مُرد

چه هیاهوی عظیمی، منو از یاد دلت برد

بگو کی بود اونکه خندید،غماتو شکست و رد شد

بگو چی شد که یه دفعه، بین ما فاصله سد شد

تو که گفتی هر جا باشیم، فاصله معنا نداره

چرا حالا قلب سنگت، منو داره جا میذاره؟

تو که نیستی دل تنگم توی سینه جا نمیشه

آخه با تو بسته عهدی، اون که بی وفا نمیشه

بیا برگرد شوخی بسه، می دونم یه امتحانه

کار هر روزت همینه، با بهانه، بی بهانه

اما ایندفه نه شوخی، بلکه جدی جدی رفتی

قلبمو با بی وفایی، دوباره زدی شکستی

وقتی رفتی می‌دونستم که دوباره بر می‌گردی

اما بعد از اون جدایی، فکر اینجاشو نکردی

فکر می کردی توی قلبم کسی جاتو نمی گیره

اما وقتی اومدی که دیگه خیلی خیلی دیره

حالا عشق پاکی دارم که برام خیلی مهمه

اما قلب تو محاله پاکیه عشقو  بفهمه

 

... اسماعیل رضوانی خو ...

به نام خدا

یکی از دوستان لطف کردن نوشته و احساس جدید رو بصورت دکلمه خوندن که برای دانلود قرار میدم. امیدوارم لذت ببرین

ممنون از ایشون


دانلود دکلمه عشق پنهونی

 بارون داره یواش یواش، از کوچه سر ریز می کنه

غم نبودنت داره، قلبمو لبریز می کنه
هوا پر از بی کسیه، وقتی تو پیشم نباشی
ماتِ تمومِ آدمام، وقتی تو کیشم نباشی

یادت میاد تو آسمون، به کهکشون سر می زدم؟
برای دیدن نگات، چجوری پر پر می زدم؟
کی مثل اون روزا برات از شاخه ها گل می چینه؟

کی مثل من خواب تو رو با صدتا رویا می بینه؟

همیشه حرف تازه ای، بینِ ماها بود، مگه نه!؟

همیشه عشق من و تو، بی انتها بود، مگه نه!؟

حالا که نیستی دل من، نای تپیدن نداره

حتی پرنده تو حیاط، حال پریدن نداره

حالا دیگه نه آسمون، نه کهکشون مونده برام

حتی نگات که می کنم، انگاری می گیره صدام
...
مگه یه روزی عاشقی کوچه به کوچه سر نزد !؟

مگه تمام دنیا رو، خونه به خونه در نزد !؟

شاهد عینی نمی خواد، خدا از اون بالا می دید
صدای قلب عاشقو، خودش از اون بالا  شنید
هی دل عاشقم چقد، داری تحمل می کنی

چقد داری به خالقت، دائم توکل می کنی

اون که تو رو شکست و رفت، طاقت انتظار نداشت

دل که زیاده ولی اون، یه قلب بی قرار نداشت

زمین برات اضافیه، وقتی که زندونی باشی

وقتی برای عاشقت، یه عشق پنهونی باشی


... اسماعیل رضوانی خو ...


راز، حریم امن خیال آشفته ی انسان، در تعادلی که فاش را در امتداد خطوط به هم پیوسته و مبهم گمان در آغوش می گیرد، دیگر به خواب ابدی خواهد رفت

چشم ها، در گورستان، از روزنه ی خاکی که در حسرت باران چاک خورده است، سر به جهانی دیگر می کشد و آنچه در ذهن نمی گنجد را تفسیر می کند

انگشت حیرت به دهان می گیرد کلاغ، از تماشای مترسکی که می مکد شیره ی شلتوک ها را ...

گوش کن، زوزه ی باد در لابه لای نیزارها ی خشک، تپش زندگیِ دیگریست که در تعامل انبساط و انجماد هوا، هوش را به سیتره ی عظیم وهم می کشاند

در تماشایی ترین اغراق خیال، تجسم آرامشی مبهم، مرا به مرور یاد تو وادار می کند

...

من تصور می کنم جهانی دیگر در پیش است و رویایی دیگر ...

 


 

 

... اسماعیل رضوانی خو ... 

X